پریزاد قصه عشقمون

پسر گل مامان و بابا

سلام عشقم ببخشید که نتونستم این مدت واست پست بزارم . تو این مدت یکم سرمون گرم جابه جایی بود واسه تو غنچه مامان که اتاق داشته باشی از طرفی هم حالم اصلا خوب نبود تهوع و خستگی از یه طرف سرماخوردگی هم از طرف دیگه مامان جون ببخشید که با سرفه هام خیلی اذیتت کردم به خدا دست خودم نیست هنوزم سرفه هارو کم و بیش دارم و مثل حساسیت شده بابایی همش دعوام میکنه. با وجود حال بدم یک شب خونواده بابایی رو دعوت کردیم فرداش هم خونواده خودم که دیگه واقعا فشارم افتاد بعد مهمونی هم شروع کردم وسایلارو جمع کردم بازم ببخشید اگه اذیت شدی چون دست تنها بودم تو این مدت هم بابایی یه خونه ای رو واسه رهن پیدا کرد بعد هم دوتایی وسایلامونو هروز میبردیم میچیدیم خیلی خسته شدیم...
29 آذر 1394

قلب مهربونت

سلام هستی مامان و بابا عزیزم دیگه چند روزه داری ابراز وجود میکنی صبح ها که از خواب بیدار میشم احساس سرگیجه و تهوع دارم میل به هیچی ندارم البته میگن این حالت تهوع نشونه هوش بچه است قربونت برم که میخوای مثل مامان و بابا باهوش بشی عزیزم. غیر از تهوع خوابمم خیلی زیاد شده صبحها تا 11 میخوابم وقتی هم بابا جون میاد نهار میخوریم باز میخوابم تا عصری اصلا سیر نمیشم از خواب.   راستش تو گروهای اجتماعی بارداری وقتی گفتم ازمایش بتام 1500 گفتن شاید دوقلو چون واسه ماه اول بالاست منم دیگه دل تو دلم نبود که زودتر برم سونو حتی بابایی خواب دیده بود دوقلو هستید. دیروز رفتم سونو ولی گفت یه قلو هستی عیب نداره عزیزم در عوض صدای قلب مهربونتو شنیدم خیلی تند ...
25 شهريور 1394

خبر خوش

سلام  غنچه من کم کم داری شکل میگیری عزیزم باورم نمیشه که الان تو رو دارم. راستی قرار بود فعلا این خبر بین خودمون ( من وبابایی) بمونه اما دیدیم نمیشه برای همین روز عقد عمه نرگس قبل رفتنمون به مادر جون (مامان بابایی) گفتم که حدستون درست بود بعد خودش متوجه شد گفت حامله ای گفتم بله خیلی خوشحال شد بغلم کرد و بهم تبریک گفت بعد هم عمه نرگس و عمه ندا متوجه شدن و خیلی خوشحال شدن و منو بابایی رو بغل کردن اما قرار شد موضوع فعلا سکرت بمونه. عصر هم رفتم خونه مامان جون بهش گفتم مامانم هم خیلی خوشحال شدو بغلم کرد. دیگه سفارش ها شروع شده که مواظب خودت باش و اسرس نداشته باش و ... . ولی من هنوز تورو حس نکردم نگرانم حتی هیچ ویاری ندارم نه چیز خاصی دلم ...
11 شهريور 1394

جواب +

سلام غنچه های مامانی این سلام خیلی فرق داره چون دیگه میدونم که هستید یا حداقل هستی!!! البته دیروز میخواستم پست بذارم ولی خیلی سرم شلوغ بود پریشب با بابایی رفتیم ازمایش خون دادم اما چون جوابش یک ساعت دیگه اماده میشد و ماهم قرار بود بریم حنابندون هستی جون جوابشو به فردا موکول کردیم. روز 6/4 صبح زود اول رفتیم بابا بزرگمو بدرقه کنیم که قصد زیارت خونه خدارو داشتند از اونجا رفتیم ازمایشگاه چون خیلی تکرر ادرار دارم ازمایش دادم جواب ازمایش دیروزمو ندادن گفتن باهم میدیم فقط متصدی ازمایشگاه بهم گفت جوابش مثبت+++ باورم نمیشه که واقعا دارم مامان میشم وقتی به بابایی گفتم اونم مثل من باورش نمیشد  فکر میکرد دارم اذیتش میکنم نگاه ساعتش کرد 9:50 چون ای...
5 شهريور 1394

فال نیک

سلام الان که دارم برات مینویسم نمی دونم تو هستی یا نه هنوز احساست نکردم هرچند حس من و بابایی میگه که هستی ولی هنوز مطمئن نیستیم. تا چند روز اینده مشخص میشه الان نزدیک سه هفته میگذره. راستش مامان بابایی هفته پیش گیر داده بود که بارداری منم گفتم نه بابا ولی اصرار داشت که حالت نشستنم و از این حرفا تعجب کردم اخه هنوز یک هفته بود اقدام کرده بودیم چه حالتیباید عوض بشه ولی از طرفی هم شاید حسش قوی بود چون همیشه به من و بابایی میگه دوست دارم زودتر بچه شمارو ببینم که چه شکلیه و پس کی نی نی میارید ولی این بار مصر بود که باردارم شایدم فال نیک زدند. به هر حال عزیزای دلم من و بابایی منتظر اومدنت هستیم هفته اینده ازمایش میدم. این هفته جشن عروسی هستی جون...
1 شهريور 1394

تصمیم به بودن

من و بابایی تصمیم داشتیم سال اینده برای بودن شما اقدام کنیم اما وقتی زمستون رفتم پیش دکترم متوجه شدم کیست دارم البته با مصرف دارو کاملا رفع شد اما چون سال پیش هم عینا این اتفاق افتاد نظر دکترم این بود که بازهم کیست برمیگرده و باید زودتر برای بارداری اقدام کنیم که نکنه یه موقع از بودنتون بی نصیب بشیم. با بابایی صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم که چند ماه دیگه یعنی مرداد ماه اقدام کنیم چون خیلی دوست دارم تولدتون اردیبهشت باشه و از طرفی بتونیم تا اون موقع خونمونو عوض کنیم چون خونمون یه اتاق بیشتر نداره و مامانی دوست داره واسه فندق های نازش یه اتاق خوشگل درست کنه شایدهم به یمن قدم مبارک شما این اتفاق افتاد. حتی برای اولین بار ماه رمضون روزه نگرفتم فقط...
3 مرداد 1394

دل نوشته

سلام کوچولوهای نازم از امروز میخوام دل نوشته هامو براتون اینجا ثبت کنم !   اگه من شمارو جمع می بندم واسه اینه که خیلی دوست دارم مامان یه دخترناز ویه پسر گل بشم و شما دوقلو باشید میگن به هرچی ایمان داشته باشی و فکر کنی همون میشه منم که خیلی وقته این حس رو دارم حتی قبل از اینکه با بابایی اشنا بشم. البته من چون هم دختر و هم پسر دوست دارم و نمی تونم فرقی بذارم این حس رو دارم پس شما هرچی که باشید دختر یا پسر عاشقونه دوستون دارم و با اینکه هنوز وجود خارجی ندارید با فکر کردن بهتون دلم می لرزه و حس خوبی برام ایجاد میشه ناگفته نمونه بابایی هم دست کمی از من نداره و هر روز ازمن میپرسه میخوای واسه من  نی نی بیاری! اونم عاشق بچه است و ...
2 مرداد 1394
1